عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

205

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

دجاجة هلال . در بركت و اثر نيكو براى صاحبش به مرغ هلال مثل زنند ، همان گونه كه به « خروس مزبّد » مثل زنند ، و داستان آن چنان است كه شبى عبد الرحمن بن محمّد بن الأشعث شام مىخورد . ناگاه مرغ سرخ كردهء بسيار عالى براى او پيشكش آوردند . عبد الرحمن آن را بسيار نيكو يافت و پرسيد چه كسى فرستاده . گفتند : هلال خدمت امير پيشكش فرستاده . پس غلامش را فرمود كه در لاى رختخواب من نامه‌اى است آن را بيرون بياور و آن نامهء حجّاج بود به عبد الرحمن كه در آن دستور داده بود هلال را بكشد و سرش را پيش وى فرستد . چون هلال نامه را خواند رنگ از چهره‌اش پريد و لرزه بر اندامش نشست . پس عبد الرحمن ابن اشعث به او گفت : اى هلال بيمى به خود راه مده و شامت را بخور چنان پندارى كه ما مرغ تو را مىخوريم و سر تو را پيش حجّاج مىفرستيم ؟ به خدا سوگند كه نگذارم گزندى به تو برسد مگر كه آن گزند به خود من نيز برسد و هلال اين اشعار را خواند : و بنفسى دجاجة لم تخنّى * وضعت لى نفسى مكان الأنوق فرّجت كربة المنيّة عنّى * بعد ما كدت أن اغصّ بريقى يا بن قيس و يابن خير كن * دة بين الأشجّ بل و الصّديق إنّ شكرى شكر الطّليق من القت * ل و وجدى عليك وجد الشفيق يعنى : جانم فداى آن مرغ كه به من خيانت نكرد و جان مرا به جاى شتران گذاشت اندوه مرگ را از دل من زدود ، پس از آنكه چيزى نمانده بود كه با آب دهان خود گلوگير شوم اى پسر قيس واى پسر بنى كنده بلكه بهترين از فرزندان عمرو ابو بكر اين سپاسگزارى من سپاسگزارى مردى است كه از مرگ رهايى يافته ، و وجد و شادى من براى تو وجد و شادى دوست مهربان است . دجاج كسكر . كسكر آباديى است از روستاهاى دجله و فرات كه جوجه‌هاى نيكو و فربه دارد و در خوشمزگى زبانزد است . بسا ديده شده كه وزن يك جوجه